وحشت تا مرگ

سلام به دوستای عزیزم.این داستان به خدا،به پیر،به پیغمبر(چه خوشتون بیاد چه نیاد)نوشته ی خودمه.این داستانو سر زنگ ورزش که پام درد می کرد روی صندلی سالن نوشتم.شمارو جووووووووووووووووووووووون هرکی دوست دارین کپی نکنین و شما رو جوووووووووووووووون هرکی دوست دارین نظر بدین.

تبصره:شاید بهتر باشه بعضیا واسه خودشون کیسه ی حالت تهوع بیارن.(البته روم به دیوارنیشخند)

 وحشت تا مرگ

سرانجام حاضرشد.ماشین زمان من!مجهزترین وبهنرین ماشینی که تابه حال دنیا به خودش دیده.

این شاهکارمن است ومن می خواهم ان راامتحان کنم.چراغ هایش روشن وخاموش می شود وبدنه اش برق می زند.تنها ایرادش این است که اگرزمانی راواردکنی نمی توانی بلافاصله ان زمان رابرگردانی وفقط هم می توانی زمانی راانتخاب کنی که یکی ازاجدادیانوه هایت دران زمان حضورداشته باشد.درغیراین صورت چراغ ماشین قرمزمی شود.سال 1396راواردمی کنم که دراینده است وسوارمی شوم.دستگاه باسروصدابه کارمی افتد.دردناشی ازمتلاشی شدن راتحمل می کنم وبعدبیرون می ایم.وااای!اشتباه کردم !ولی دیگردیراست.خیلی دیر.اهی می کشم وبه جهنم پیش رویم

 پامی گذارم.

همه جاخون است ودراسمان دوتاخورشیدبه چشم می خوردکه ان هم به قرمزمی زند.زمین سرخ راازنظرمی گذرانم.سرخ ازخون.صدای قدم هایی رامی شنوم وبه ارامی برمی گردم.صدای خردشدن اسکلت هاست.شیطانی وحشتناک وچندش اور،باپارگی درقسمت سینه اش که قلبش رابه نمایش می گذاردوکرم های کوچکی درون ان وول می خورند.شیطان پوست نداردوگوشت قرمزان توچشم می زند. دهانش را ازلذت دیدن گوشت تازه بازکرده وخون رامی بینم که مثل ابشار ازدهانش بیرون می ریزد.چشم ندارد.به جای ان شعله های اتش درون ان می درخشد.کرمی ازبینی اش اویزان است وعقرب هاروی سرش وول می خورند.

اوسه جفت دست داردونیرویی شیطانی.ومن...خب،من تنهایک چاقودارم.شیطانی دیگرهم پشت سراومی اید.صورتش مرابه یاداب بینی می اندازد.زردکم رنگ بادوچشم سبز کوچک.

بایک حرکت،ازپشت هیولارامی کشدوجایگزین اومی شود.این یکی بدتراست.خیلی بدتر.ولی فقط یک بچه است.هیکلش بزرگ است ولی ونگ ونگ می کند.روی بدن شیطان مرده می پردوبپربپرمی کند.دل وروده ی شیطان مرده بیرون می ریزد وخونش زمین را قرمزترمی کند.دوباره استفراغ می کنم.ان هم خیلی ناجور!چشم هایم پرازاشک است.دراین جهنم تنهایم شیاطین مشتاق خوردن خون من.به ارامی برمی گردم و...و...به جای خالی ماشین زمان عزیزم نگاه می کنم که تنهاامیدم بود.

حواسش نیست.خنجرم رادرمی اورم.جیغ می کشم وبه طرفش می دوم وان رادرگلویش

فرومی کنم.چه عجیب!خیلی نرم است!خون جهنده بیرون می زند.فواره ای ازخون.تازه

می فهمم که سرش راگوش تاگوش بریده ام.فشارزیادحالت تهوع رااحساس می کنم

ودوباره استفراغ می کنم.

این هابرایم خیلی زوداست.برای یک دختردوازده ساله خیلی

زوداست.شیاطین ،دل وروده ی له شده،اسمان قرمز،خون،خون وبازهم خون!دوباره

صدای پامی اید.نه ،دیگرنه!دوبرادرشانه به شانه ی هم می ایند.دوهیولا.دوشیطان.

هرکدام هشت پای عنکبوتی،بدون دماغ وفقط دوسوراخ .هرکدام بادونیش بزرگ

که ازهرکدام خون می چکد.یکی شان دل وروده ی شیطان مرده رادوردستش می پیچد

من درمحاصره ی شیاطین گیرافتاده ام. تنها،ترسیده وتادقایقی بعدغرق درخون نزدیک می شوندوبعدهردوحمله می کنند.یکی ازشیطان هادندانش رادرگوشتم فرومی کند.

جیغ بلندی می کشم . موهای بدن برادرش رااحساس مس کنم که مثل میخ است.

موهایش رادرگلویم فرومی کند.وبه صورتم می پاشد.لبخندپیروزی صورتشان راپرمی کند.

دیگرچیزی حس نمی کنم...تاریکی.

 

چشم هایم رابازمی کنم ودوبرادررامی بینم که سلاخی شده اندودوتیغ بزرگ ازشکمشان بیرون زده است.خون شان سرتاپایم راپرکرده است ولی دیگردردی رااحساس نمی کنم.شیاطین به زمین می افتندوپشت سرشان دختری ضاهرمی شود.به راستی زیباست.یک ادم معمولی.ماشین زمان هم پشت سرش ظاهرمی شود.

موهایش بلند وبلونداست وتی شرت وشلوارلی پوشیده است.به من لبخندمی زندو

باچشمان مشکی اش به سمت ماشین اشاره می کند.باخوش حالی می دویم وسوار

می شویم.اوتاریخی راواردمی کند.صبرکن ببینم!چراناگهان چشمانش قرمزشده است؟

چراخون ازدهانش چکه می کند؟دلیل این پوزخندمرموزچیست؟

نگاهی به صفحه ی نمایش تاریخ می کنم.چراتاریخ زمان دایناسورهاراواردکرده است؟

وااااااااای!

پایان

 

/ 3 نظر / 8 بازدید
الهه

عااااااااااااااااالی بود عزیزم.ماشالا

اخي حالا با اين دوستون ميشينيد مردا رو مسخره ميكنيد ماركارت خانم/منم داستان نتون رو با اسم خودم كبي ميكنم آخيش

عیس شکیبایی

[نیشخند]سلام وبلاگ تو هم زیبا ست[نیشخند]